رویه ی امسالم - تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
در این سال جدید دو چیز رو می خوام مدام با خودم تمرین کنم:۱) هر کاری رو ازش میترسم و باهاش مواجه می شم خلاف تمام این سال ها به جای فرار، باهاش روبرو شم. ۲) خیلی جاها فقط و فقط گوش کنم و هیچ نگم...
درد از آن من - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
درونم از ماجرایی غوغاست که هیچ ربطی به امروز و دیروز و این نزدیکی ها ندارد... و چنان پیچیده و گنگ است که کلامی ازش گفتن تنها لوثش می کند و بس...xa0اما سکوت در مقابلش هم تنها زجریست مدام که سایش روح است...
بیا و کاری کن ۳۹ - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
احمد جان،xa0 بیا... بیا و به من نشان بده که مروت زنده است... که همدلی... که لبخند هنوز معنا دارد... من دیگر نمی توانم فریاد بزنم... دیگر نمی توانم به بوی کاج در روز برفی فکر کنم... به کمونیست های خوش قیافه. به عشق.... من خسته ام...xa0 بیا و بگوجوان ها هنوز می خندند با یار دبستانی قهقهه می زنند... بگ...
من من من من - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
من باید فراموش کنم... من باید رها کنم... من باید ببخشم و یادم برود تمام داستان های چرت چهارده سالگی ام را...! اَه... من باید آدم بهتری باشم
عجز زبان - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
حالا... دقیقاً در همین لحظه که سرم گیج میره... و چه خوب و ناب گیج می ره... تنها به این فکر می کنم که زبان مادریم از بیان احساساتم عاجزه... و خب صد البته که زبان دیگری رو انقدر خوب بلد نیستم که بتونه این خلاء رو پر کنه...
کاش یادش بره ۳۹ - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
نمی شه اسمش رو عادت گذاشت... این یه تمرین ذهنی بود روزگاری که حالا شده بلای جون... روزگاری بازی با روزها وتاریخxa0ها، حوادث و آدم ها یک تلاش بود برای هیجان دادن به زندگی... امروز اما...xa0 وایمیسته جلوی سینک ظرف شویی آشپزخونه و به پنجره سرتاسری جلوش خیره میشه... خیره ای که تنها یه منظره برفی و هاله ...
حقارت آرزو... - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
شما چه می دانید هراس از دست دادن را؟من هم تنها و تنها کمی از آن می دانم. به اندازه توان خودم... تا یک جایی هراس آورست و عجیبxa0 از جایی به بعد تنها غم انگیز است... دلم برای همه تان تنگ می شود که من را در زمانی که بیشتر از همیشه به بودنتان نیاز داشتم رها کردید. امیدوارم یک روزی در یک لحظه ی خیلی خیلی...
نقطه امن - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
بارها گفته ام... باز هم می گویم. خیابان انقلاب من را ناراحت میکند...خیلی زیاد و آهنگ های انقلابی ایتالیایی گوش دادن در تمام مسیر انقلاب تا خانه بدترش میکند... این مترو لعنتی سراپا ماتم است... نقطه امن من بالای تپه ملّی است جایی که کاج های فراوان دارد و تمام برادران نداشته ام از فراز آن پیدا هستند......
پناه - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
شاید کمبودتان، نبودن اینستاگرام، یا شاید خیلی چیزهای دیگر که خودم هم نمی دانم، باعث می شود بیشتر از قبل به این جا پناه بیاورم...xa0 این جا آرام است و اطمینان بخش تنها کلمه لازم است. آن چیزی که فراوون دارم. این جا را دوست دارم... چند روز گذشته، تمام نوشته هایش را بارها مرور کرده ام. راضیم از هرچه گفت...
لاکی - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
امشب یک لاکی در کیفم داشتم. کشیدمش و به خاطر آوردم دقیقاً ۲۲ بهمن دو سال قبل، اولین لاکی زندگی ام را تجربه. با عزیزترینم...
نامی جسورانه - تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 16:08
اگر جرئتش را داشتم، تنها اگر کمی شجاع بودم، تمام دوستانم را وادار می کردم به نام دیگری صدایم کنند... تنها اگر شهامت مخالفت داشتم با تصمیم گیرندگان، با شخصیتم... با تمام مفاهیم و ارزش های چرتی که فرهنگی را ساخته است که با آن بزرگ شدم. یک نام شاهنامه ای که با خودش قدرت بیاورد و جسارت...نامی ساده اما ع...
آلو اسفناج یا این که خونمون استخر معلق داره! ۳۵ - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 23:51
آدم ها تو شرایط نامساعد روحی برای آروم کردن خودشون راه های منحصر به فردی دارن که شاید برای بقیه خنده دار باشه حتی…مهنار وقتی ناراحته آرایش میکنه و لاک میزنه. روری سه دست لباس عوض میکنه و موزیکای قدیمی گوش میده مخصوصا ویگن. احمد اما فرق داره. اون وقتی
دود. سرما، لرزش ۳۶ - تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 23:51
هوا سرده، موهاش بوی دود میده… دستاش میلرزه. این ها همه یادآور خاطره های دور و مه آلودن… آستین پلیورشو آورده تا نوک انگشتاش و یه جوراب کلفت حوله ای پوشیده که اومده رو پاچه شلوارشو زانوهاشو بغل کرده جمع کرده خودشو نشسته رو مبل، دستاشو از شدت سرما «ها»
اعتماد کن - تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 10:46
اگر روزى بچه اى داشته باشم، یا حتى اگر یک صبح تا شب بچه اى را به من بسپارند، برایش عصرانه درست میکنم. بهتر است چیزى جز نون تست و نوتلا باشد اما اگر همان هم بود عیبى ندارد. بعد دقیقاً رأس ساعت ٦ او را مینشانم پشت میز، عصرانه را میگذارم جلویش و خودم رویرویش مینشینم. ابتدا به او یاد میدهم که عصرانه وعد...
دلم هرّی بریزه - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 23:26
دلم نمیخواد بعد از چند ماه بیخبری یهو ازت خبری بشه و وانمود کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده و من دلم هرّی بریزه...ترجیح میدم روی تاب بشینم با پام یه لگد محکم به زمین بزنم و خودمو بکشونم سمت آسمون و وقتی دارم بر میگردم سمت زمین، واسه ده ثانیه دلم هرّی بریزه...xa0 آخ که این احساس چقدر دلنشینه...
حسرت سال های نوجوانیم یا مثلا موهبت این روزها! - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 8:44
تمام سال های نوجوانیم به حسرت آن گذشت که نویسندگان بزرگ، روزگاران دوری زیسته اند و من هیچ گاه نتوانسته ام با آن ها هم کلام شوم. امشب در این نیمه شب گرم دلگیر، دانستم که بزرگترین موهبتی که نصیبم شده است ندیدن این بزرگان است چرا که هرچه از زندگی نویسنده دورتر باشید از دنبال کردن نوشته هایش بیشتر و بیش...
طرد - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 8:44
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
احمد عزیز - تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 6:14
احمد عزیز، xa0سلام. این نامه را من برایت مینویسم! من که تو را خلق کردم در روزهایی که بسیار حرف داشتم برای گفتن و شخصیتی لازم داشتم تا حرف هایم از دهان او بیرون آید.xa0 البته که این روزها هم بسیار حرف برای گفتن هست اما خیال میکنم راهت کمی از دغدغه های من جدا شده است.xa0 جالب است نه؟ من خود تو را خلق ...
فکر یه تجربه جدید ٣٤ - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 13:44
دستشو میکنه تو موهاى خیس مهناز که تو آشپزخونه بغل یخچال وایساده داره با میترا تلفنى حرف میزنه. مهناز سرشو تکیه میده به سینه احمد و احمد موهاشو بو میکنه. میترا اونور دنیا زندگى میکنه و هرازچندگاهى که زنگ میزنه، با مهناز از همه چى حرف میزنن. الان به اینجا رسیدن که مهناز تعریف میکنه که تو مهمونى هفته
ما هیچ - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 21:02
ما هیج نمی دانیم، تنها پرسه زنندگانی هستیم که گاهی خوشحالیم، گاه ناراحت. گهگاهی می خندیم و گاهی گریه می کنیم… گاهی حتی وانمود می کنیم که بسیار میدانیم… اما ما هیچ نمی دانیم

برچسب‌های مرتبط

هفت مجلس در عزا و معجزه | تموم شده | تموم شده تتلو | صبرم تموم شده | پدر يعنى چى | نعوظ يعنى چى؟ | عشق يعنى چى | یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر | تیم این فصل سردار آزمون | دلم سوخت