خبری نگیرید
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:30
من خیلیییییییی خسته ام. چند روزی خبری از من نگیرید.xa0 برای ساعت ها می خواهم فقط از پنجره به بیرون خیره شوم و "تا بهار دلنشین" گوش کنم.
قصه
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:30
من در سیاه ترین روزهای خودم دست و پا می زنم... کاش مثل قصه های آخر شب که برای بچه ها میگن، آخرش خوب باشه
سعدی عزیز
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:30
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی/ چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد/ بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند/ همه بلبلان بمردند و نماند ج
یوما/ آسیا
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 4:30
طاح الیل و الدنیا خواتمبحرو غریق و ضلامو عاتم
امیدوارم کسی نخونتش!
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شیون، سوگ، خشم
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
آنچه حدوثش بر ما ناخوشایند است، وجوه مختلفی دارد... برای من ابتدا شیون و زاری، سپس سوگ است. سوگ،xa0سنگین و سیاه و در هم تنیده،گلولهای را ماند که در یک چرخش ابدی تشویش را در جانxa0هر لحظه به شیوهای نو و
کدوم
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
تو نه بیرون نه درونی تو نه ارزون نه گرونی... . . . تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی... xa0 من چرا انقدرxa0اینو دوست دارم؟
سرم اومد چیزی که میترسیدم ازش
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
من تمام این مدتی که ابردین بودم آهنگ گوش نمی دادم... و کار درستی میکردم. چیه این تل فکر و خیال که با تک تک کلمات توی آهنگ داره میریزه رو سرم؟
افسانه ستاره
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
xa0 نزدیکی ها ی تهران، قلب خاکستری و پر خس این کشور مغموم، جایی که هنوز برهوت نیست اما جنبش شهر به هن هن افتاده است، مرز بین هیجان و سکون، جایی که پیدا کردنش تنها با صدای عود ممکن می شود نه تار، نه سنتو
شما بخونین جمله عاشقانه
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
گفت:" اگه احمدارو میخوندم هم این جوری میشد؟" قلبم تیکه پاره شد...
کلید
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
xa0 وقتی بچه بودم چهارتا شخصیت خیالی داشتم که باهاشون حرف میزدم. مامانشون نبودم اما یه احساس مسئولیتی نسبت بهشون داشتم. یه روزی توی مهدکودکم رو یادمه که جشن گرفته بودن و من تمام مدت یه گوشه نشسته بودم و یکی از این شخصیت های خیالیxa0کلید یه اتاقی رو آورد داد بهم و من تمام مدت دستمو مشت کرده بودم و از...
جایی که نباید
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
این جا دقیقا جایی که نباید بوی بیسکوییت پذیرایی ساده میاد و چایی تازه دم... من از پذیرایی ساده متنفرم اما الان تنها چیزی که دلم می خواد بخورم همین بیسکوییت لعنتیه. وقتی این جمله ها رو مینویسم فقط قیافه ترانه علیدوستی جلو چشامه... اگه این پرش ذهنی نیست، شما بگین چیه... !!xa0 =))))
محسن نامجوی عزیز
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
محسن نامجوی عزیز این راxa0برای شما که نه، برای خودم مینویسم. ممنونم برای آلبوم اخیرتان!xa0تنها چیزی که می توانست التیام بخش روزهای بی روح و پر از تردیدم باشد، موسیقی و صدای شما بود... من قرار است تا مدت ه
life
-
تاریخ: 1398/12/26 ساعت: 15:56
The edge of chaos: xa0Where life hasxa0enough stability to sustain itself and enough creativity to deserve the name of lifexa0
بهترین
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:46
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
مگه چقدر میشه عشق دونستش؟ 44
-
تاریخ: 1398/6/2 ساعت: 22:12
لحظه ها... اتفاق ها... همه لحظه ها و اتفاق های این زندگی مشترک از جلوی چشم هاش میگذره. الان 72 ساعته که مدام داره تصویر میبینه؛ خنده های مهناز، اشک هاش، سفرهاشون، دعواهاشون... و جمله های آرمان که مدام
کلمات
-
تاریخ: 1398/6/2 ساعت: 22:12
سر می خورند واژه ها و روح همین گوشه و کنار، هی بالا و پایین می شود؛ تاریک، روشن،دور، نزدیک. کلمات در ذهن، در کنار هم حرکت می کنند. یکی از دیگری پیشی می گیرد و گاه از آن عقب می ماند. در هم تنیده می شون
کلاً جالبه...
-
تاریخ: 1398/6/2 ساعت: 22:12
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تولدشه 45
-
تاریخ: 1398/6/2 ساعت: 22:12
امروز اینطوری شروع شد:xa0 احمد چشمهایش را باز کرد، از تخت بیرون آمد. به سمت آشپزخانه حرکت کرد و در درگاهی آشپزخانه مهناز را دید که یک کاپ کیک که یه شمع روشن رویش است کف دست راستش گذاشته است و دستش را به سمت او دراز کرده است. همین قدر ساده و زیبا... xa0 .احمد به پهنای صورتش میخندد و این بهترین جمعهxa...
دلتنگی احمد 42
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:26
حالا مدت هاست که از اولین اری که آرمان رفت میگذره. یه خاطره تلخ دور... اما کی مگه دید اون روزها رو. اون اولین روزهای دوری احمد از آرمان؟xa0 روزهای پوچ احمد. اون موقع ها وسط تموم غم هاش یه موقع هایی احمد