«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو» / ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
t was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair.
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
If you really want to hear about it, the first thing you’ll probably want to know is where I was bo, and what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Copperfield kind of crap, but I don’t feel like going into it, if you want to know the truth.
J. D. Salinger, The Catcher in the Rye (Fiction)
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
به من ایمیل بزنین خبر خوب بدین...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
این امتحان بدکردار تموم شه... میخوام یکم کتاب بخونم واسه دل خسته خودم...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
اردیبهشت ها یه لحظه هایی هست که هوا ابریه و باد خنک میاد. صدای شاخه های سبر درختا توی باد میپیچه و تو توی طبقه اول، جلو شیشه های قدی ساختمون منظره رو تماشا می کنی. بعد یهو بارون شروع میشه... بارون شدید و وقتی از ساختمون بری بیرون بوی خاک نم دار تنها چیزیه که حس می کنی...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
کلمات و ایده ها در ذهنم رژه میروند... دریغ از تنها یک جمله که منعقد شده و روی کاغذ بیاید...!
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس/ ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
.
.
.
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو» / ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
هرکس برای مویه کردن راهی پیدا میکند... من به ساری گلین گوش می کنم. بارها و بارها
بدون آن که حتی یک کلمه از آن را بفهمم، غمش... غمش را با تمام وجودم احساس می کنم...!
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
مثل اندوه برای آدمی، مه غم جهان است. آرام آرام می خزد و نزدیک می آید. خوب که نزدیک شود دیگر حایی را نمیبینی. برای خودش عظمتی دارد. ابهتی . شکوهی که آن را برایت زیبا جلوه می دهد.
اصلا چه کسی منکر زیبایی غم است؟
بدان که غم زیباست. اندوگین بودن با ابهت است. بدان که از غمگین بودن نباید شرمسار بود. که حتی می توان از آن لذت برد. مثل تمامی مسافران تهران-شمال که گدوک را میپرستند در زیبایی.
مه تمام زیباییست برای زمین. غم تمام شکوه است برای آدمی...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
من در پیله کوچکی که دور خودم تنیده هم، مچاله از سرما، به آزادی فکر می کنم به لبخد معصومانه کودکان. به تابش نور آفتاب گرم بر روی پوستمان و به خاطر جمع بودن... به امید.
من به تمام این مفاهیم کلی فکر می کنم. که چقدر گنگند و من چقدر ناتوان برای فراهم آوردنشان.
کاش می توانستم تعریف جدیدی از مفاهیم ارائه بدهم. طوری که غم بی معنا باشد و غیر قابل دسترس. تمام احساساتمان آمیخته با شادی باشد و امید آن پل میان حقیقت و رویا...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
از اسفند 57 که شاملو چنین گفته تا به اسفند 98 حال و روز همان است که بود...
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری