دیوار بلند
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:26
وقتی بچه بودم و از یه چیزی ناراحت میشدم، بابام سریع سرم داد میکشید که گریه نکن... برای چی گریه میکنی؟ و این بدتر باعث میشد گریهام بگیره... برای همین یاد گرفتم هیچوقت نباید ببینه که دارم گریه میکنم.
درد و دل ساده
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:26
ناراحت کنندس... این بی توجهیها دلمو میشکونه... اما خب نه اجباری هست برای ارتباط و نه میشه اعتراضی کرد. شاید یه روزی در یک لحظهی خاص از زندگیت xa0حسی مشابه حال این روزهای من رو داشتی و درک کردی... شایدم نه! نه گرو کشیی درکاره نه تلافیی! فقط یه درد و دل سادس...
ساده
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:26
دلم گرفته... دلم خیلی گرفته.xa0 ار این همه تنها بودن و از این همه دوست داشته نشدن... کاش یکی منو واسه خودم دوست داشت. همین قدر ساده همین قدر حقیرانه...
انسان جالبی هستی ۴۳
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 3:26
احمد عزیزم، احمد نازنینم، حالا که این نامه رو برات مینویسم، تو فرسنگها از من دوری یا شاید منم که فرسنگها از تو فاصله دارم... این روزها تنهاترینم در عین این که همه من رو کنار عدهی زیادی آدم میبینن..
این مهر، مهر متفاوت
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:41
مهر، این مهر شبیه هیچ مهری میست که به یاد دارم... نه بوی نارنگی، نه دلهره نه مدرسه، نه مشق شب... این اولین مهریه که همه چی متفاوته... متفاوت خووب و من دوستش میدارم و قدردانم...!
ممنون آقای الف بامداد ۴۱
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 8:41
احمد یک کتاب به مهناز داده؛ یه کتاب که فکر میکنه یا بهتره بگیم مطمئنه خودش سالها قبل اونو نوشته... “مثل خون در رگهای من” تمام فکرهای احمده و تمام احساساتش برای مهناز. جالبیشم اینه که الف بامداد عزیز تمام نامه هارو به اسم “احمد” امضا کرده و تموم کرده...
این. فقط همین!
-
تاریخ: 1397/3/30 ساعت: 6:45
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نفر سوم
-
تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 8:26
این مسئله حقیقتاً ناراحت کنندس که من همیشه نفر سوم در تمام گروههای دوستی بودهام و خب اونی بودم که به راحتی کنار گذاشته شده...
دیگه حتی!
-
تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 8:26
دیگه حتی توییتر هم برام جالب نیست...xa0 از این به بعد غرهای یه خطیم رو هم همینجا میگم...!
قانون جدیدِ مگویم
-
تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 8:26
یه قانون جدید برای زندگیم کشف کردم که هفته هاست می خوام ازش بگم اما هر تلاشی در جهتش به شکست منتهی میشه...
پلیور
-
تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 8:26
من یه پلیور آبی نفتی دارم که خیلی راحت و نرم و خواستنیه... یه جاهاییش سوراخه چون مدلشه و پوشیدنش چنان آرامشی بهم میده که انگار عزیزی بغلم کرده باشه...
عشق در سال وبا
-
تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 8:26
یکی بهم عشق در سال وبا رو کادو بده... کتاب به انگلیسی در قفسهای در کتابفروشی نسبتاً محبوبم مخفی شده...!
مورمور
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
یه سرمای مطلوب دم غروبی که مورمورت میشه ولی در برابرشم مقاومتی نداری...
شتر گاو پلنگه
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
یکی اومد بهم سلام کرد... با صد حالت بهم نشونی داد که بفهمم با هم نقطه مشترک داریم و احتمالاً همو میشناسیم... جالب بود.xa0 یکی دیگه لم داده رو صندلی وسط راه مردم یه جوریم نشسته انگار... حالا، وق وق داره منو نگا... داره با چشاش میخوره منو درواقع... چه وضعیه...؟!
لعنتهای پیدرپی نثارتان
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
شما لعنتی ها باعث فسردگی ملتین... اینو الان که بعد از یه هفته فقط سیاه پوشیدن یه روسری قرمز سرم کردم فهمیدم... لعنت خدا بهتون. به اون خانباجی که دم در میشینه امر به معروف، نهی از منکر میکنه... لعنت به انسانها با تفکرات پوچشون
بهترین روز ملّی
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
اصلاً مهم نیست چقدر حالم خوب نیست و چقدر خستم و چقدر ناتوان در مقابل تمام کارهایی که دارم... مهم اینه که من امروز در دانشگاه ملی بهترین خلوت ممکن رو تجربه کردم و وصف ناپذیرترین باران عمرم رو البته... قدردانشم حقیقتاً
دنج
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
دلم واست تنگه بیا... البته که من این جا رو با توییتر اشتباه نگرفتم... اینجا فقط دنج تره واسه حرف زدن...!
در مقابل خود می ایستم
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
من باید جایی یاد بگیرم در مقابل خودم بایستم...xa0 و چقدر سخت است برایم چنین کاری... چقدر جان کاه...
مانیکا
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
خسته ام ولی خسته خوب... مثِ مانیکا وقتی کلی خونه رو تمیز کرد که همچنان هُوْست بمونه...
عدم تعادل
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:48
چند ساعت دیگه به جایی میرسم که یا خیلی شدید خوشحالم یا بسیار بسیار غمگین... یه نفر رو لازم دارم انگشتاشو بهم تاب بده برام!