تلاش بى فرجام
-
تاریخ: 1395/11/18 ساعت: 15:53
نه این که خوبه. نه این که جالبه، اما یه زمانایى لازمه آدمم خیلى غیرمنتظره xa0با آدم عاى عجیب و جور وا جور مواجه شه. یه حالتى پیش بیاد که قدر آدم حسابى هاى زندگیشو بدونه... مرسى از تموم خفناى زندگیم که مطمئنم اینجا رو نمیخونن نصفشون. مرسى از اونایى که تا حالا منو حتى ندیدن ولى تمام تلاششونو کردن واسه...
هفت مجلس در عزا و معجزه
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
حالا شما خواستین بگین این واکنش بچه های دبیرستانی نسبت به تیاتر و سینماست اما من کار خودمو می کنم آقای رحمانیان عزیز ممنونم ازتون از این که همیشه با قرار دادان یک xa0المان خاص تو چندین داستان، داستان های ساده اما در عین حال آشنا برای همه ما، تجمعی از آشناترین غریبه ها رو کنار هم ایجادxa0 میکنین.xa0 ...
تموم شده...
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
نشسته ام تموم xa0مکالمات قدیمى رو مرور میکنم شاید دلیلش اینه که حرف جدیدى وجود نداره... منظور حرف جدید با آدم خاصى نیست. کلاً حرفاى دنیا انگار تموم شدن. از سرچشمه خشک شدن... انگار هیچ جمله زیبایى لاى سطرهاى نوشته هاى هیچ نویسنده ى گم نامى مخفى نمونده دیگه... همه رو هدر دادیم رفت...
این بار فقط من
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
من نمیخوام ناشکر باشم. من نمیخوام بد باشم. من نمیخوام... من هیچى نمیخوام در لحظه جز ٤ ساعت بیهوشى...xa0 سکوت محض... کرختى و لختى... من نمیخوام فکر کنم. حتى داد هم نمیخوام بزنم!
بى بى دى بابى دى
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
من از خودم متنفرم متنفرم که نمیدونم باید تو زندگیم چى کار کنم. اون فرشتهه تو سیندرلا رو لازم دارم. همونى که کدوحلوایى رو کالسکه کرد. اینبار بیاد بگه : بى بى دى بابى دى بى بى دى بابى دى بى بى دى بابى دى بوووووو :))) و در یک لحظه من بفهمم چى کار بکنم با زندگیم...
وحشت ٣١
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
احمد امروز ماهى خورد! احمد از ماهى متنفر بود. بعد از مدت ها ماهى میخورد و نه که خودش هوس کرده باشه که از رو اجبار اما این جاى داستان جالبه که وقتى شروع کرد به ماهى خوردن با خودش گفت: چرا این همه مدت خودمو از خوردن ماهى محروم کردم؟ ماهى به این خوبى... بعد یهو ترسید یکى تو ذهنش بلند بلند گفت: اگه نسبت...
یعنى چى؟
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
و شما چه میدونید دورى یعنى چى؟ بیگانه بودن با این دنیا هم...؟
احقاق حق!
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
کسى چه میداند گفته اش کنایه است، طعنه، تمسخر یا حتى توهین... حق دارد.xa0 دهانم مهرو موم است از گلایه یا شکایت که محق ترین است.xa0 دقیقاً همان طور که من در مقابل پدرم بخاطر اشتباه هایش محقم...!
یک دقیقه بیشتر
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:45
امشب یک دقیقه بیشتر خوشحالیم
این فصل سرد
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:44
خانه بوى مریضى میدهد. بوى تمام آب پرتقال هایى که وقتى دماغت کیپ است و چشم هایت بخار تب دارد باید بخورى بدون آن که مزه اش را بفهمى... این فصل سرد نیامده، تمام غصه هایش را فرستاده است...
دلم سوخت
-
تاریخ: 1395/10/11 ساعت: 5:44
دلم براى خودم سوخت براى تمام بازیگران فیلم رحمانیان دلم برام تمام مردم سوخت براى آدمیت حتى در یک لحظه دلم گرفت مثل آسمان این شهر لعنتى
لگد
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
از یه جایى به بعد از بس به کسى پشت گرم نبودى که به بهترین همراهى ها از رو عادت لگد میزنى... احمق بودن نه شاخ داره نه دم... بیچاره بودن هم. این اشتباه تمام ما زنان است از حرصى که روزاى مدیدى میزنیم براى اثبات مبهم ترین احساس هایمانxa0
نگرانى ٢٧
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
آرمان داره میاد ایران. فقط واسه دوهفته البته...xa0 احمد باید خوشحال ترین باشه. اما نیست... چرا؟ میترسه. میترسه این دیدارا باعث بشه از هم دورتر بشن... از شدت این که حرفى با هم ندارن، از هم دور بشن. احمد نگران تصویریه که از آرمان داره... تصویرى که تموم این چند سال باهاش زندگى کرده؛ هرجا که تو فکر بوده...
آرزوی جدید
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
شاید گاهی بهترین آرزو این باشه:خیلی چیزهارو نبینیم، خیلی چیزهارو نشنویم، خیلی چیزهارو نفهمیم
پنجشنبه
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
پنجشنبه تاریک بود؛ با سنگین ترین حالت غم. منفاوت با جمعه اما. نه به اندازه ى جمعه فراگیر، نه اونقد سیاه. اما غم، اشک آه پنجشنبه یک ناراحتى بزک شده با لبخند بود... پنجشنبه سیاه بود؛ نه به اندازه "ابر سیاه" جمعه، اما تاریک...
عقب گرد
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
کاش میشد یه جاهایى برگردیم عقب، نه چندسال، نه چند ماه فقط چند روز یا حتى چند ساعت... برگردیم عقب و اشتباه ها رو درست کنیم
سالگرد اردواج ۲۸
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:48
این که اصولا مهمه یا نه، هرجور دوست دارین فک کنین.xa0 این جا اما احمد محور عالمه. هیچ وقت واسش مهم نبوده، این یعنی مهنازو روست نداره؟ نه لزوما همچین معنیی نداره اما احساس مهناز؟ آره خب مهناز غمش میگیره. بغ میکنه یه گوشه میشینه قهوه میخوره و سیگار میکشه انقد که تپش قلب میگیره. [قهوه بهش نمی سازه.] شا...
راه حل ٢٩
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:47
ترس هاش بیخوده. آرمان هرچقدر هم که نباشه، هرچقدر هم که دور زندگی کنه، هیچ مهم نیست. تصویرهای احمد همه واقعین. آرمان همیشه همون میمونه بی هیچ کم و کاستی.xa0 اینو نگاه های تحسین برانگیز احمد میگه. اینو خنده های آرمان وقتی باهمن میگه. اینو شوق نویسنده از این که ترساش الکی بوده و قرار نیست آرمان تو زندگ...
فتح نامه کلات
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:47
در جهان زهری است به نام پوزخند...
کارما (!)
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:47
گاهى میون تموم ناامیدى ها و بى هدفى ها و حتى کارماى کارامون که بهمون برمیگرده (!) خوب باشه فقط قهوه خورد و خندید...