
شما لعنتی ها باعث فسردگی ملتین... اینو الان که بعد از یه هفته فقط سیاه پوشیدن یه روسری قرمز سرم کردم فهمیدم... لعنت خدا بهتون. به اون خانباجی که دم در میشینه امر به معروف، نهی از منکر میکنه... لعنت به انسانها با تفکرات پوچشون...
ادامه مطلب
تمام سال های نوجوانیم به حسرت آن گذشت که نویسندگان بزرگ، روزگاران دوری زیسته اند و من هیچ گاه نتوانسته ام با آن ها هم کلام شوم. امشب در این نیمه شب گرم دلگیر، دانستم که بزرگترین موهبتی که نصیبم شده است ندیدن این بزرگان است چرا که هرچه از زندگی نویسنده دورتر باشید از دنبال کردن نوشته هایش بیشتر و بیشتر لذت خواهید برد… هرچه خالق جملاتی که جلو چشمتان پیچ و تاب میخورد را کمتر بشناسید، هیجان بیشتری برای دنبال کردن داستان هایش خواهید داشت. ...
ادامه مطلب
میان تمام شادى هاى امروز چندین لبخند کم است. لبخند آن هایى که سال ها قبل انتظار چنین روزى را میکشیدند و تنها نصیبشان سیاهى شد. امروز براى همه شما گریستن و به جاى تمام شما لبخند زدم. به جاى تمام شما بوق زدم؛ به جاى تمام شما شادى کردیم......
ادامه مطلب
خیلى حرفا هست براى گفتن ولى کلمه هاى مناسب براى گفتنش رو پیدا نمیکنم. هرچى بیشتر سعى میکنم کلمه هاى مسخره ترى به ذهنم میرسه :)) یه جایى آدم باید رها کنه شاید براى منم همینجاست... رهاااااایى مطلق...
ادامه مطلب
کاش میشد یه جاهایى برگردیم عقب، نه چندسال، نه چند ماه فقط چند روز یا حتى چند ساعت... برگردیم عقب و اشتباه ها رو درست کنیم...
ادامه مطلب
این که اصولا مهمه یا نه، هرجور دوست دارین فک کنین. این جا اما احمد محور عالمه. هیچ وقت واسش مهم نبوده، این یعنی مهنازو روست نداره؟ نه لزوما همچین معنیی نداره اما احساس مهناز؟ آره خب مهناز غمش میگیره. بغ میکنه یه گوشه میشینه قهوه میخوره و سیگار میکشه انقد که تپش قلب میگیره. [قهوه بهش نمی سازه.] شاید اگه یه حرفی بزنه، یه طعنه ای چیزی، وضع فرق کنه که مثلا احمد به خودش بیاد. شاید فک کنین از غروره اما مهم نیس شما چی فک کنین ولی اگه کنجاوین، باس بدونین که ابدا از غرور نیست. مهناز فک میکنه یه سری حرفا. یه سری کارا خودشون باس باشن. این که تو دخالتی تو به وجود اومدن...
ادامه مطلب