
امروز اینطوری شروع شد:xa0 احمد چشمهایش را باز کرد، از تخت بیرون آمد. به سمت آشپزخانه حرکت کرد و در درگاهی آشپزخانه مهناز را دید که یک کاپ کیک که یه شمع روشن رویش است کف دست راستش گذاشته است و دستش را به سمت او دراز کرده است. همین قدر ساده و زیبا... xa0 .احمد به پهنای صورتش میخندد و این بهترین جمعهxa0ی سال است...
ادامه مطلب
یه توان مضاعف در لحظه که میتونه دیوار رو هم جابجا کنه با کلى نقشه و برنامه براى کل هفته... امیدوارم حداقل تا شب این حال خوب دووم داشته باشه......
ادامه مطلب
تو نه خسته ای، نه همپا تو نه از غیری، نه از ما . . . چرا وقتی به این جاش میرسه تمام وجودم میلرزه؟ [تو نه بیرون، نه درونی تو نه ارزون، نه گرونی]xa0 ...
ادامه مطلب
از یه جایى به بعد از بس به کسى پشت گرم نبودى که به بهترین همراهى ها از رو عادت لگد میزنى... احمق بودن نه شاخ داره نه دم... بیچاره بودن هم. این اشتباه تمام ما زنان است از حرصى که روزاى مدیدى میزنیم براى اثبات مبهم ترین احساس هایمانxa0...
ادامه مطلب