وحشت ٣١

ساخت وبلاگ
احمد امروز ماهى خورد! احمد از ماهى متنفر بود.
بعد از مدت ها ماهى میخورد و نه که خودش هوس کرده باشه که از رو اجبار اما این جاى داستان جالبه که وقتى شروع کرد به ماهى خوردن با خودش گفت: چرا این همه مدت خودمو از خوردن ماهى محروم کردم؟ ماهى به این خوبى...
بعد یهو ترسید یکى تو ذهنش بلند بلند گفت: اگه نسبت به چیزى که انقد متنفر بودى انقد نظرت عوض شده پس یعنى تمام تصمیمات تا اینجاى زندگیت رو هواس...
ترس
ترس
ترس
و حالا وحشت.
وحشتى که مثل خوره افتاده به جون احمد...
...
نویسنده : بازدید : 31 تاريخ : شنبه 11 دی 1395 ساعت: 5:45

close
تبلیغات در اینترنت